تو ميداني من چند شنبه خواهم مُرد و ميداني آن روز هوا ابري است يا آفتابي. تو سرنوشت تمام برگها را ميداني و مسير حركت تمام بادها را. و خبر داري كه هر كدام از قاصدكها چه خبري را با خود به كجا خواهند برد. تو ميداني، تو بسيار ميداني...
خدايا ميخواستم برايت نامهاي بنويسم. اما يادم آمد كه تو نامهام را پيش از آن كه نوشته باشم، خواندهاي... پس منتظر ميمانم تا جوابم را فرشتهاي برايم بياورد.
ساسان(16/7/1385)
ندارم تاب دیدارت که با آن شعله می سوزم.. نمی خوام ترا بینم ، کز آن دیدار می میرم..